X
تبلیغات
ای لشکر صاحب زمان آماده باش

ای لشکر صاحب زمان آماده باش

نبضِ لندن در دست‌هایِ ایران

سال پیش، دقیقن به مدت هشت ماه به بهانه‌ی انتخابات، ملت ما درگیرِ سناریویی بود که از "لندن" راهبری می‌شد: اغتشاش، رنگ سبز، بی‌بی‌سی، سطلِ زباله، ندا آغاسلطان.

این‌ها را گفتم تا خاطرنشان کرده باشم که انگلستانی هم که این روزها با بحرانِ نارضایتیِ شهروندانش از نحوه‌ی برگزاریِ انتخابات پارلمانی روبروست، خیابان‌هایش هم سطل آشغال دارد و هم ناراضیانی که با پنجاه یورو می‌توان آن‌ها را خرید و در ازایش از آن‌ها خواست که با آتش زدنِ عابربانک‌ها و سطل‌هایِ زباله، لندنی را که مستعدِ آشوب و ابراز نارضایتی است، به اغتشاش بکشانند. فقط کافی است عده‌ای از ناراضیانِ سیاسی و حتا ناراضیانِ اقتصادیِ آن شهر را که بیشترشان از طبقاتِ آسیب‌پذیری هستند که از نظامِ سرمایه‌داریِ غرب زخم خورده‌اند، در ازایِ مبلغِ ناچیزی برای ایجاد آشوب‌هایِ گسترده در سطح لندن و در نتیجه فلج کردن قلب اروپا اجیر کنیم. آن موقع خواهیم دید لندنی که تا حالا رویِ نارضایتی‌هایِ سیاسی از طریقِ ایجاد اغتشاش و هرج‌ومرج را ندیده است، چگونه در یک بحرانِ سیاسی فرو خواهد رفت که حالاحالاها خیالِ بلندپروازی در اوضاعِ داخلیِ کشورهایِ دیگر را از سر بیرون خواهد کرد و مجبور خواهد بود تمامِ توانِ سیاسی‌اش را صرفِ مقابله با پیامدهایِ اوضاعِ داخلی‌اش نماید.

بنابراین؛ در این زمان که حکومتِ انگلستان در بلاتکلیفی و ضعیف‌ترین حالتش از سال‌هایِ جنگ جهانیِ دوم به این طرف قرار گرفته است، به‌عقیده‌یِ من سفارتِ کشورمان در انگلستان می‌بایست با تزریقِ پول به ناراضیانِ انتخاباتِ پارلمانیِ انگلستان و جهت دادن به اعتراض‌هایِ مردمِ انگلیس، زمینه‌ی اغتشاشِ هر چه بیشتر را در لندن فراهم کند و از سویِ دیگر ابزارهایِ رسانه‌ای که در اختیار داریم؛ از جمله شبکه‌ی تلویزیونیِ "پرس‌تی‌وی" که در بین مردم انگلیس نیز با اقبالِ عمومیِ خوبی روبه‌رو بوده و در دو سالِ اخیر جایش را به عنوانِ یک رسانه‌ی دیداریِ قابل اعتماد در میان انگلیسی‌زبانان باز کرده است، ‌می‌تواند در این امر به کار آید. در واقع ما می‌توانیم سناریویِ "دستِ لندن در تهران" را این‌بار به سناریویِ "دستِ تهران در لندن" تبدیل کنیم و به جایِ ساکن ماندن در مواضعِ انفعالی‌ای که متأسفانه همیشه آفتِ سیاستِ خارجی و دستگاه‌هایِ اطلاعاتی‌مان بوده است، این‌بار ما باشیم که اوضاع را به دست می‌گیریم و از اصلِ "غافلگیریِ اطلاعاتی" به منظورِ سوار شدن بر اغتشاشاتِ انگلستان و درنتیجه بهره جستن از اوضاعِ داخلیِ آن کشور به سودِ خودمان استفاده کنیم.

نبضِ لندن در دستانِ ایران خواهد بود به‌شرط آن‌‌که کمی استراتژی‌مان را تهاجمی‌ کنیم و از اوضاعِ نابسامانِ سیاسیِ انگلستان که چندین دهه به این حد بحرانی نبوده و به مثابه‌ی آبِ گل‌آلود است، بهره بگیریم. 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:16  توسط حامد  | 

از آرزوی استیلایِ بر جهان تا فرار از رویِ صندلی‌ها

زمانی که "کیسینجر" وزیرِ خارجه‌ی اسبق آمریکا می‌گفت: «اکنون دیگر تمام صندلی‌هایِ سازمان ملل از آنِ آمریکا و متحدانِ آمریکا است» چه کسی فکرش را می‌کرد روزی بیاید که بر خلافِ گفته‌یِ کیسینجر، آمریکا و متحدانش حالا آن‌قدر ضعیف شوند که حتا قیدِ صندلی‌هایِ خودشان را هم بزنند و در برابر گفتمانِ رییس‌جمهورِ ایران، چاره‌ای جز فرار نداشته باشند.

آمریکا و متحدانش‌ که سابق بر این داعیه‌یِ استیلا بر شرق و غربِ عالم و آرزویِ ایجادِ پایگاهِ نظامی در قلبِ دنیایِ اسلام یعنی ایران را داشتند، حالا با سخنرانیِ احمدی‌نژاد در خاکِ آمریکا آن‌چنان عرصه را بر خودشان تنگ می‌بینند که مجبور به تَرکِ صندلی‌هایی می‌شوند که متعلق به خودشان است. بله؛ این قدرتِ گفتمانِ ایران است که آن‌ها را از صندلی‌هایشان بلند کرد و در راهروهایِ مجمعِ عمومیِ سازمان ملل سرگردان نمود؛ این قدرتِ گفتمانِ ایران است که صاحبانِ صندلی‌هایِ لیبرالیسم، صهیونیسم و سرمایه‌داری را وادار به عقب‌نشینی کرد و آن‌ها را فراری داد... و خودشان هم خوب می‌دانند که این تازه آغازِ کار است.   

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 0:37  توسط حامد  | 

غارتگران در هزاره‌یِ سوم

نماینده‌ی ترکیه دیروز در خلالِ جلسه‌ای که درباره‌یِ زندگیِ مولانا در سازمان ملل برگزار شده است، پشت میکروفونِ یونسکو ایستاده و در نهایت گستاخی گفته: مولانا شاعرِ توانایِ ترکیه‌ای (!)، باعثِ افتخارِ دنیاست» .

***

به نظرم باید گفت بعد از گذشتِ چندصد سال هنوز هم ژنِ دزدی و غارتگری در وجودِ "ترکیه‌ای‌هایِ مغول‌نژاد" (ترک‌ها از نسل مغول‌ها هستند) به قوتِ خود باقیست منتها به صورتِ تکامل‌یافته و در قالبِ دزدی‌هایی چون دزدیِ فرهنگی. این اولین باری هم نیست که ترکیه بر روی میراثِ ما ادعا می‌کند؛ جایِ تعجب دارد که آن‌ها سعی در مصادره کردنِ آداب و رسومِ ملیِ ما  به نامِ خودشان نیز دارند؛ نمونه‌اش همین دو ماه پیش بود که در نهایتِ گستاخی، نوروز را متعلق به خودشان دانسته بودند!! این‌گونه خیال‌پردازی‌ها و دروغ‌‌بافی‌هایِ آن‌ها احساس ترحم انسان را نسبت به وضعیت عقلی و روحیِ آن قومِ فاقد فرهنگ و ‌تاریخ برمی‌انگیزد و صفتِ غارتگریِ آن‌ها را بیش از پیش برملا می‌سازد که این‌گونه به‌منظورِ آن‌که برایِ خودشان هویت بسازند به دست‌درازی و دزدی از میراثِ تمدنیِ ما اقدام کرده‌اند. 

حقیقت این است که ما، در دنیایی زندگی می‌کنیم که در آن اقوامی بدوی هم وجود دارند که با وجود پراکندگی فیزیکیِ خود در طولِ تاریخ، از خود نه خط، نه آداب و رسوم و نه آئینی به جای گذاشته‌اند؛ ترکیه‌ای‌ها نیز در زمره‌ی این نوع اقوام بدوی هستند. آن‌ها در طول تاریخ صرفاً هنرشان پراکنده شدن در اَقطار زمین بوده و برایِ همین است که در هر گوشه‌ای از دنیا می‌توانید آنان را ببینید و هر کجا هم که آن‌ها باشند نژادپرستی، توحش و رفتارهایِ به دور از مدنیت از جانبشان نیز دیده می‌شود.‌ اگر اطلس‌هایِ مربوط به پراکندگیِ اقوام و نژادها را از نقشه‌هایِ جغرافیاییِ سیصد سال پیش به این طرف جستجو کنید به یک نکته‌ی جالب می‌رسید و آن این‌که تراکم نژادیِ ترکان در سیصد سال پیش به صورتِ نقطه‌یِ بسیار ریزی بر رویِ نقشه دیده می‌شود (یعنی آن‌ها صرفاً یک قبیله‌ی بدویِ کوچک بوده‌اند) اما رفته‌رفته که به این سمت آمده‌ایم پخشِ فیزیکیِ آن‌ها بر رویِ نقشه‌هایِ جهان افزایش یافته است. (و به قولِ ولادیمیر مینورسکی: «آن‌ها پخشِ سرطان‌گونه داشته‌اند») .

جالب است بدانید که دست‌درازیِ آن‌ها به میراثِ تمدنیِ دیگر ملت‌ها درحالی صورت می‌گیرد که اساساً چیزی به‌ نامِ کشورِ ترکیه وجودِ خارجی نداشته است؛ بلکه قسمتِ غربِ ترکیه متعلق به یونانیان و شرقِ آن متعلق به ارمنی‌ها بوده است. بعدها مغول‌نژادانی که ملت ترکیه نام گرفتند، با قتل و خونریزی و وحشیگری، سرزمین‌های دیگر ملت‌ها را به تصرف خود درآوردند و بعد از مدتی هم با قتلِ‌عامِ ارامنه در سطحِ گسترده، سرزمینِ آن‌ها را به چپاول بردند و اکنون هم با هر روشی در حالِ تثبیتِ پایه‌های متزلزلِ حکومتِ ترکیه هستند.

 کشتارِ ارامنه به دستِ ترک‌ها در ٢٤ آوریلِ ١٩١٥ میلادی

تصویر مربوط به قتلِ‌عام ارامنه به دستِ ترک‌ها در ٢٤ آوریلِ ١٩١٥ میلادی

نگاهی به روش‌هایِ شکنجه‌ای که ترکان در مواجهه با اسیرانشان در طولِ تاریخ به کار می‌گرفته‌اند (و آن را از نیاکانشان که همان مغولان هستند به ارث برده‌اند) ، نشان‌دهنده‌یِ رسوخِ تحجّر در افکارشان می‌باشد: ارّه کردنِ اعضایِ بدن، آدمخواری، کندنِ پوستِ اسیرانِ زنده‌، ادرار و مدفوع کردن بر رویِ زندانیان (این عملِ نکوهیده هنوز هم در زندان‌هایِ ترکیه رایج است تا جایی که سازمانِ عفو بین‌الملل درباره‌یِ این عمل به ترکان هشدار داده)، میخکوب کردنِ اعضای بدن، لواط. این‌ها اعمالِ غیرمتمدنانه و وحشیانه‌ای بوده است که آن‌ها در طولِ تاریخ، مفتخر به انجامش بوده‌اند تا آن‌جا که عموم ترک‌ها با افتخار از چنین اعمال وحشیانه‌ای یاد می‌کنند و با مباهات، خودشان را گرگ لقب می‌دهند.

دستور زبان و ادبیات ترکیه‌ای‌ها آن‌چنان فقیر است که اجازه‌ی استفاده از هر خطی را به آنان می‌دهد. آن‌ها به‌دلیلِ تعصب و خویِ انعطاف‌ناپذیرشان، تا دیرزمانی از یکتاپرستی بی‌خبر بوده‌اند و به دلیلِ همین هم با آن‌که سال‌هاست به ظاهر اسلام آورده‌اند ولی هنوز هم که هنوز، اعمالی نظیرِ لواط را برایِ خودشان مجاز می‌شمرند.

ترکیه‌ای‌ها هیچ آداب و رسوم و جشن و آیینی را که متعلق به خودشان بوده باشد ندارند. تمامی مراسم و جشن‌های آن‌ها مربوط به دیگر ملت‌هاست که با وصله‌پینه کردنِ آن‌ها به هم در واقع درصددِ ساختنِ نوعی هویت برای خودشان هستند.

با این همه نقاطِ تاریک که در پس‌زمینه‌یِ حیاتِ این قوم در طولِ تاریخ به چشم می‌خورد، باید این سوال را بپرسیم که آن‌ها بر اساسِ چه اعتباری به خود این حق را می‌دهند که این چنین گستاخانه هویت مولانا را تحریف کنند و او را یک شاعرِ اهلِ ترکیه بدانند؟ جواب این سوال را باید در صفتی جستجو کرد که ترک‌ها آن را از نیکانشان یعنی مغولان به ارث برده‌اند؛ صفتِ "دزدی و غارتگری" .

" ولادیمیر مینورسکی " خاورشناسِ معروف، جمله‌ای دارد در توصیفِ صفتِ "دست‌درازی ترکیه به فرهنگ‌هایِ دیگر ملت‌ها " ؛ مینورسکی می‌گوید: «هر جا كه پرسشی در زمینه‌ی فرهنگِ قوم‌های شرق باستان پدید آید، ترکان بی‌درنگ دست غارتِ خود را همان جا دراز می کنند» .

بنابراین آن‌چه که اینک کاملاً واضح و آشکار است و تمامِ تاریخ‌شناسان و جامعه‌شناسان نیز بر آن مُهرِ تأیید می‌زنند این است که ترک‌ها بالذات صفتِ " دزدی " و دیگر رذایلِ اخلاقی در وجودشان نهادینه شده است و این رذایلِ اخلاقی را از اسلافشان یعنی مغول‌ها به ارث برده‌اند. ترکیه با دزدی‌هایِ فرهنگی و با جعل و تحریف و دروغ و دزدی و غارتگری قصد دارد برایِ خودش هویت بسازد، اما با این کار صرفاً نابودیِ خودش را تسریع می‌بخشد و این گونه‌ دزدی‌هایِ فرهنگی نتیجه‌اش صرفاً تسریعِ روندِ متلاشی شدنِ موجوديت و هویتِ کشورِ جعلیِ ترکیه و اشرارِ پان‌ترك است. آن‌ها با دزدی و غارتگری یقیناً نخواهند توانست خود را از شبحِ فقرِ فرهنگی‌ای که تا ابد به دنبالشان خواهد بود، برهانند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 1:8  توسط حامد  | 

شیرینِ عبادی، اصلِ آزادی بیان را نقض کرد

در قسمتی از متنی که "کمیته‌ی جایزه‌ی صلحِ نوبل" پیرامونِ دلایلش برایِ اعطایِ این جایزه به شیرینِ عبادی، در سالِ ٢٠٠٣ منتشر کرد، این عبارت به چشم می‌خورَد: «....جایزه‌ی صلح همچنین به دلیلِ مبارزاتِ شجاعانه‌ی خانم شیرینِ عبادی در راهِ گسترشِ مبانیِ آزادی بیان به وی اعطا می‌شود».

عبادی در واقع همیشه خودش را یک لیبرال نامیده و معتقد به اصلِ آزادیِ بیان، آن‌هم در بالاترین سطح و بدونِ هیچ قید و بندی بوده است. شیرینِ عبادی بارها از نبودِ آزادیِ بیان در روزنامه‌ها و رسانه‌ها و انتقادپذیر نبودنِ نظام صحبت به میان آورده و از این نظام ِ به زعمِ خودش انتقاد ناپذیر با تندترین الفاظ و کنایه‌ها انتقاد کرده است (بهتر است بگوییم تهمت زده است) و البته همین نظامی که او آن‌ را انتقادناپذیر می‌داند، تمامِ انتقادها و بعضاً بی‌احترامی‌هایِ وی را تحمل کرده ولي جاي سوال دارد كسي چون شيرين عبادي ‌كه معتقد به ليبرال دموكراسي‌ست چگونه است كه يك مقاله را درباره‌یِ خود تاب نمي‌آورد و به دادگاه شكايت مي‌برد؟

 شیرین عبادی با طرحِ شکایت از کیهان، آن‌هم صرفاً به دلیلِ روشنگریِ این روزنامه علیه پشت‌پرده‌هایِ اعطایِ جایزه‌ی صلح، در واقع اعتقاداتِ لیبرالیِ خودش مبنی بر این‌که «همه از همه حقِ انتقاد دارند» و «روزنامه‌ها باید از حقِ مطلقِ آزادی بیان برخوردار باشند»، را زیرِ پا گذاشت. و خطاست اگر بپنداریم که کیهان از این شکایت متضرر خواهد شد چرا که کیهان هر مرتبه که شکایتی علیه‌ش صورت گرفته، بعد از آن، تیراژش به طرزِ چشمگیری سیرِ صعودی پیدا کرده و آمارِ بازدید از سایتش نیز بالاتر رفته است.

با این حساب می‌بینیم که عبادی نه تنها با این شکایت ره به جایی نبرد بلکه عملاً نشان داد به آن‌چیزی که به‌خاطرش جایزه‌ی صلح گرفته اعتقاد ندارد. او نَه کیهان را بلکه اصلِ آزادیِ بیان را به دادگاه کشاند و بعد از این احتمالاً همان طرفدارانِ اندکش نیز او و شعارهایش را باور نخواهند داشت؛ به عبارتی باید گفت کاری که شیرینِ عبادی انجام داد نوعی خودزنیِ عقیدتی و بزرگترین اشتباهِ زندگیِ سیاسی‌اش بود.   

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 23:55  توسط حامد  | 

بمبِ‌اتم را با بمبِ‌اتم باید پاسخ داد

 مظهرِ اقتدار، امنیتِ استراتژیک، نفوذ و برشِ سیاسیِ یک ملت به شاخصه‌هایِ متعددی بستگی دارد که بی‌شک باید دو اصلِ مهمِ "ایدئولوژی"‌ و "توانِ نظامی" آن ملت را از مهم‌ترین‌هایِ آن شاخص‌ها دانست. ما ایرانیان از یک ایدئولوژیِ قدرتمند برخورداریم که از اعتقاد به وجودِ یک موعودِ آخرالزمان ناشی می‌شود که خواهد آمد و متضمنِ حاکمیتِ ما به عنوانِ سربازانِ موعود و وارثانِ حکومت بر رویِ زمین خواهد شد. چنان‌که فوکویاما نظریه‌پردازِ صهیونیستِ آمریکایی نیز ناچار معترف به برتری ایدئولوژیکِ ایران می‌شود و می‌گوید: «ایران را به سبب این‌که وارث و پاسدارِ اندیشه‌ها‌یِ موعودیِ ناب است، باید تنها قدرتِ پویایِ مقابلِ غرب دانست». 

هر ملت اما برایِ ماندگاری‌اش علاوه بر ایدئولوژی، به نیروهایِ نظامی‌ای که مجهز به جدیدترین و قدرتمندترین سلاح‌هایِ روز باشد نیز نیاز دارد. اگر امروز از هر فردی بر رویِ زمین بپرسید قدرتمندترین سلاحِ دنیا چیست، بی‌شک پاسخ خواهد داد سلاح هسته‌ای. حقیقت هم همین است و سلاح هسته‌ای قدرتمندترین سلاح جهان و کشورهایِ دارنده‌ی آن به‌عنوانِ مقتدرترین کشورها به شمار می‌روند و حتا سلاح هسته‌ای می‌تواند کفایت از یک ارتش کند چنان‌که فرانسه که با بحرانِ کمبودِ نفرات مواجه است ولی با داشتن سلاحِ اتمی نوعی امنیتِ فوق‌العاده برای خودش ایجاد کرده است. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، در دنیایِ امروز، سلاح اتمی تنها یک سلاح نیست بلکه وسیله‌ای است برایِ زیر فشار گذاشتن دشمن و مجاب کردنِ او برایِ قبولِ خواسته‌ها؛ و بلاشک این سلاح، موازنه‌ی قدرتِ سیاسی و نیز توازنِ یک جنگ را به‌سویِ دارنده‌ی آن تغییر خواهد داد.

این‌که ما بخواهیم خودمان را فریب دهیم و بگوییم: «دورانِ استفاده از سلاحِ اتمی به سر آمده و آمریکایی‌ها نیز اشتباه نخواهند کرد و از آن بهره نخواهند برد پس ما هم دنبالِ آن نرویم و برایِ خودمان دردسر درست نکنیم» ؛ در واقع نوعی فریفتنِ خویشتن است. این‌که تهدیدهایِ کشورهایِ دارنده‌یِ سلاحِ ‌هسته‌ای نظیرِ آمریکا به استفاده از بمبِ اتم علیهِ خودمان را جدی نگیریم و آن‌ها را به مثابه‌ی یک بلوفِ سیاسی تعبیر کنیم، یک حرفِ غیرمنطقی است. این‌که ما بخواهیم بگوییم: «دیگران از بمبِ اتم استفاده نخواهند کرد چون دورانِ استفاده از این سلاح‌ها به سر آمده» خیلی بی‌معناست؛ آیا نمی‌بینیم که انبارهایِ هسته‌ایشان را روزبه‌روز با سلاح‌هایِ جدیدتر انباشت می‌کنند و هزینه‌هایِ هنگفت برای این‌منظور در سنایشان به تصویب می‌رسانند؟ این که بخواهیم کنفرانس برگزار کنیم و بگوییم: «انرژی هسته‌ای برایِ همه، سلاحِ هسته‌ای برای هیچ‌کس»؛ گرچه یک خواسته‌یِ آرمانی و صحیح است ولی چنین چیزی مطمئناً قابلیت تحقق ندارد و حقیقت این است که کشورهایِ دارنده‌ی سلاحِ هسته‌ای که از قضا همه‌ی آن‌ها هم در طیفِ مقابلِ ایدوئولوژیِ ما قرار دارند به‌هیچ‌وجه حاضر به خلع سلاح خود نخواهند شد (چنان‌که سارکوزی رسماً این موضوع را اعلام کرد و امنیتِ کشورش را در گرویِ سلاح‌هایِ اتمی‌اش دانست). بنابراین ما برایِ دفاع از خودمان بهتر است به جایِ برگزاریِ کنفرانس‌هایی از این‌دست، عزممان را برایِ دستیابی به سلاح‌ِ هسته‌ای جزم کنیم. 

صحبت از نرفتن به سویِ سلاحِ هسته‌ای زمانی کاربرد دارد که ما بخواهیم کشوری مثلِ سوییس شویم که نه دشمن دارد و نه دشمنِ کسی است چون اصولاً چنین کشورهایی نه با کسی اصطکاک دارند و نه می‌خواهند که داشته‌ باشند. ولی وقتی ما به عنوانِ یک ملتِ مقاوم در برابرِ استکبار ایستاده‌ایم و دشمنانمان هم همان‌هایی‌اند که مجهز به سلاحِ اتمی‌اند و هر چندوقت یک‌بار هم برایمان خط‌ونشان می‌کشند و ما را به استفاده از بمبِ‌اتم تهدید می‌کنند پس چرا نباید مسلح به سلاحِ اتمی شویم؟ ما برایِ مقابله با دشمنانمان جز مجهز کردنِ میهنمان به یک سپرِ دفاعیِ قوی چاره‌ی دیگری نداریم.

در شرقِ ما، پاکستانی مجهز به بمبِ اتم است که هر لحظه ممکن است نیروهایِ وهابیِ وابسته به آلِ‌سعود با یک جنگ یا کودتا یا چیزی شبیه به آن، حکومتِ بی‌ثباتِ پاکستان را در دست بگیرند و آن طرف‌تر هم صهیونیست‌ها به عنوانِ ششمین قدرتِ هسته‌ایِ دنیا برایمان چنگ و دندان نشان می‌دهند.

باید بپذیریم که با شمشیر نمی‌توان به جنگِ با کلاشینکف رفت؛ با کلاشینکف هم مطمئن بدانید نمی‌توان به جنگ با بمبِ اتم رفت. مادامی که مسلح به سلاحِ اتمی نباشیم، امثالِ آمریکا استفاده‌نکردن از بمبِ اتمشان علیه‌ِمان را لطفی به ما می‌دانند ولی اگر مسلح به سلاحِ اتمی شویم آن‌وقت هر شخصی به خودش جرأت نخواهد داد که هر از گاهی ما را تهدید به استفاده از بمبِ اتم کند.

ما خوشمان بیاید یا نیاید وقوعِ یک جنگِ اتمی حتمی‌ست؛ چراکه دشمنانمان مدام بر این قضیه اصرار دارند و آن را در رسانه‌هایشان تبلیغ می‌کنند که یا جبهه‌ی اسلامی به رهبریِ ایران باید بماند یا جبهه‌ی صهیونیسم به رهبریِ آمریکا و این جنگ دیر یا زود اتفاق خواهد افتاد. غوغاسازیِ صهیونیست‌ها و درآوردنِ یک سالِ خیالی از تورات‌هایِ تحریف‌شده‌شان به نام سال ۲۰۱۲ و خبرهایی که حاخام‌هایشان مبنی بر وقوع یک جنگِ هسته‌ایِ بین‌الملل ترویج می‌دهند و آن را آخرین حلقه از حلقه‌هایِ چندگانه برایِ پایانِ دنیا و لازمه‌ی آن می‌نامند، درواقع زمینه‌چینی و بهانه‌تراشی‌‌هایِ شرعیِ یهودی برای شروعِ یک جنگِ اتمی علیه کشورمان است.

حالا سوال این‌جاست که آن روز اگر ما، سلاح اتمی نداشته باشیم با چه چیزی می‌خواهیم علیهِ آن‌هایی قدعَلَم کنیم که تا دندان مسلح‌اند به سلاح‌هایِ اتمی؟ اگر روزی آمریکا، رژیمِ صهیونیستی یا هر کشورِ دارنده‌ی سلاح‌هایِ هسته‌ای، از بمبِ اتمشان علیهِ ملتِ ما بهره ببرند، آیا آن‌روز جز با بمبِ اتم می‌توان پاسخشان را داد؟ ما باید به این سمت برویم که سلاحِ هسته‌ای را از حقوقمان بدانیم و به منظورِ دفاع از خودمان هرچه سریع‌تر برایِ ساخت و دستیابی به آن اقدام کنیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 0:25  توسط حامد  | 

لزوم تجدیدنظر در کیفیت روابطمان با برخی کشورها

تاریخِ پرفراز و نشیب کشورمان نشان داده که در عرصه‌ی سیاست خارجی، کشور‌های منافق بیشتر برایِ ما خطر دارند تا دولت‌های خصمی که مستقیماً و رو در رو با ما ستیز می‌کنند. مثلاً رژیم اشغالگرِ قدس یک دولت خصم است که دشمنی‌اش با دنیای اسلام و در صدر آن کشور عزیز ما کاملاً مشخص است. اما کشورهایی هم هستند که در بین دُول اسلامی‌اند و به ظاهر هم با آن‌ها دوست‌اند ولی به‌واقع خطرشان برای دنیای اسلام اگر از دول غیراسلامی بیشتر نباشد کمتر هم نیست. در منطقه‌ی خودمان امثال این کشورها بسیارند اما شاید بارزترین نمونه‌اش رژیم نامشروع ترکیه است که از ابتدا (حدود هشتاد سال پیش) به‌وسیله‌ی انگلیس تأسیس شد و در بدو تأسیس هم "صهیونیست‌ها" آن را به عنوان هسته‌ی فعالیت‌های خود در منطقه در نظر گرفتند.

رفتار مبتنی بر نفاق را در جهت‌گیری‌هایِ ترکیه به وضوح می‌توان دید، که من برای نمونه فقط چند نمونه‌اش را ذکر می‌کنم و در انتها هم نتیجه‌‌ی لازم را از مطلبم خواهم گرفت:

۱- اگر خاطرتان باشد در جلسه‌ای که حدود چهار ماه پیش در شورای حکام و در رابطه با برنامه‌ی هسته‌ای کشورمان برگزار شده بود، "رژیم صهیونیستی" و "آمریکا" قطعنامه‌ای علیه ما صادر کردند و وقتی آن قطعنامه به رأی گذاشته شد فقط سه کشور مالزی، کوبا و ونزوئلا به نفع ما رأی دادند و کشوری چون ترکیه با نفاقی که رفتارش را بر مبنای آن گذاشته است، به آن قطعنامه رأی ممتنع داد و عملاً علیه کشورمان خیانت کرد.

۲- ترکیه اولین شریک تجاری صهیونیست‌ها در خاورمیانه و شرق اروپاست؛ طوری‌که وزیر اقتصاد صهیونیست‌ها در جلسه‌ی اقتصاد جهانی (داووس) در سالی که پشت سر گذاشتیم گفت: «ترکیه برای اسراییل یک متحد استراتژیک اقتصادی است و نیمی از صادرات اسراییل به این کشور است».

۳- هر‌سال در ترکیه یک مانور نظامی برگزار می‌شود که در این مانور علاوه بر ترکیه، صهیونیست‌ها و چند دولت غربی دیگر هم شرکت می‌کنند. اما این مانور به چه دلیل است؟ یک مانور نظامی در دوقدمی کشورهای اسلامی که کلکسیونی از رژیم‌های اسلام‌ستیز در آن عملیات نظامی انجام می‌دهند و ترکیه آن را میزبانی می‌کند برای چیست؟

۴- "مقام رهبری" بارها در رابطه با ناتوی فرهنگی هشدار داده‌اند و آن را در ادامه‌ی ناتوی نظامی و مکمل آن دانسته‌اند. و همه خوب می‌دانیم که فرماندهان ناتو هدفشان را در عصر حاضر، ایران قرار داده‌اند و نه روسیه و اصلاً ادامه‌ی حیات ناتو و خرج‌های هنگفتی که انجام می‌دهند صرفاً برای مقابله با قدرتی به اسم ایران است. حالا سوال این‌جاست که ترکیه به چه دلیل در ناتو عضویت دارد؟

۵- بزرگترین نسل‌کشی در خاورمیانه به‌دست ترکیه انجام گرفته‌است و می‌گیرد. اولین نسل‌کشی را ترکیه در رابطه با ارامنه انجام داد. ارمنی‌ها مردمی هستند که در طول تاریخ هیچ‌زمان آزاری به هیچ ملتی نرسانیده‌اند ولی بی‌هیچ دلیلی به دست حکام ترکیه قتل عام شده‌اند. جالب است که این کشتار دقیقاْ یک ماه پس از مخالفت حاکم وقت ارمنستان با اسکان عده‌ی زیادی از یهودیان در منطقه‌ا‌ی نزدیک ایروان انجام شد و به وضوح می‌توان دست صهیونیست‌ها و سلطه‌ی آن‌ها بر رژیمِ خودفروخته‌ی ترکیه برای قتل عام ارامنه را در اینجا دید. 

۶- ترکیه تنها کشورِ واردکننده‌ی هواپیماهای بدون‌سرنشینِ ساخت اسراییل است. جالب است بدانید این هواپیماهای بدون سرنشین برای بمباران مناطق مسلمانِ کردنشینی به کار می‌رود که اغلبشان مردم عادی هستند و نه ناراضی‌های پ.ک.ک.

 ۷- شهرهای "آنکارا" ، "آنتالیا" و "استانبول" به محل امنی برای گروهک‌های ضدایرانی و خرابکارهای تروریست تبدیل شده است و دولت مرکزی ترکیه هیچ تلاشی برای برگرداندنِ اعضایِ این گروهک‌ها به کشورمان به منظورِ مجازاتشان انجام نمی‌دهد و چه بسا واکاوی‌های بیشتر، ارتباط آن‌ها با موساد را از طریق واسطه‌گریِ ترکیه افشا کند.

نتیجه‌گیری:

۱- از میان کشورهایی که در شورای حکام به نفع ما رأی دادند، دوتایشان غیرمسلمان هستند (کوبا و ونزوئلا) و در ضمن در جنگ ۲۲ روزه‌ی غزه که مردم مظلوم غزه قتل‌عام شدند این ونزوئلا بود که سفارت اسراییل را در دفاع از مردم فلسطین تعطیل کرد در حالی‌که همین ترکیه سه ماه بعد از جنگ غزه با اسراییل مانور نظامی مشترک برگزار کرد. بنابراین ما باید تمایلمان را بیش از پیش به سوی ملت‌های انقلابی ‌و شجاعی مثل کوبا و ونزوئلا که می‌توانند همسنگران خوبی برای ما در مبارزه با مکاتب سرمایه‌داری و صهیونیسم باشند بیشتر کنیم و از کیفیت رابطه‌مان با ملت‌های به ظاهر مسلمانی چون ترکیه که هنرشان خیانت به آرمان‌های انقلابی، دزدی‌های فرهنگی و ... است تجدید نظر کنیم.

۲-  امام خمینی (رحمت الله علیه) پس از انقلاب اسلامی موضوع لزوم صدور انقلاب اسلامی را به سرتاسر دنیا مطرح کردند اما بعد از رحلت ایشان، عده‌ای بحث صدور انقلاب را به بهانه‌ی مشکلاتی که ممکن است دول خصم برایمان ایجاد کنند منتفی دانستند و با تعابیری چون محدودیت‌های دیپلماتیک، به رسمیت شناختن حق حاکمیت دولت‌های دیگر کشورها و ... این موضوع به کل به دست فراموشی سپرده شد. اما الآن شاید فرمایش امام مبنی بر صدور انقلاب اسلامی بیش از پیش اهمیتش را به ما نشان می‌دهد. الآن زمان آن رسیده که با توانایی‌ها و پتانسیل‌های بالقوه‌ای که در انقلاب اسلامیِ ما نهفته است، این انقلاب را به کشورهای خودفروخته‌ای که به مآمن تفکر صهیونیسم و فراماسونری تبدیل شده‌اند صادر کنیم و با استقرار جمهوری اسلامی در خاک کشورهایی چون ترکیه، مصر، عربستان و... دنیا را برای انقلاب جهانی اسلام که از ایران هدایت خواهد شد مهیا کنیم. 

از هر زاویه‌ای که به کشوری چون ترکیه بنگریم می‌بینیم که این کشور نه‌تنها هیچ‌گونه منفعتی برای آرمانِ ما ندارد بلکه ممکن است در دراز مدت از داشتنِ رابطه با آن متضرر شویم؛ لذا ما در عرصه‌ی سیاست خارجیمان و رویارویی با این‌چنین کشورهایی باید به‌کل درمورد کیفیتِ روابطمان با آن‌ها تجدیدنظر کنیم و برای ساقط کردن حکومت‌های آن کشورها از طریقِ حمایت از نیروهای مسلمانی که در آن کشورها علیه حکومت مرکزی مبارزه می‌کنند، تلاش کنیم و رویکرد سیاستمان را براندازیِ حکومت‌های لاییکی چون ترکیه قرار دهیم.  

   

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 23:11  توسط حامد  | 

تحلیلی پیرامونِ سریال‌های عید

از میان سه سریال نوروزی که امسال پخش شدند دوتایِ آن‌ها یعنی "چاردیواری" و "زن‌بابا"  فوق‌العاده عالی بودند؛ مخصوصاً چاردیواری که کارگردانی مثل "سیروس مقدم" هدایتش می‌کرد و تجربه‌‌ هم نشان داده که هر سریالی که سیروس مقدم کارگردانِ آن باشد ارزش وقت گذاشتن و دیدن دارد (سریال‌هایی مثلِ پیامک از دیار باقی، رستگاران و ... از کارهایِ سیروس مقدم هستند). چاردیواری همه‌ی آن مولفه‌هایی که یک سریال برای جذب مخاطب باید داشته باشد را داشت. از کارگردانیِ فوق‌العاده و وجود بازیگرانِ توانا، کاربلد و مطرحی نظیر: آتیلاپسیانی، امیرجعفری، بهنوش‌طباطبایی و سعیدآقاخانی بگیر تا فیلم‌نامه‌ و داستانِ جذاب و غیرقابل پیش‌بینیِ سریال که باعث می‌شد هرشب سر ساعت ده و پانزده دقیقه‌ قرارمان با تلویزیون را فراموش نکنیم و البته از موسیقی و ترانه‌ی محشرِ این سریال نیز نباید غفلت کرد که مبتنی بر موسیقیِ محلی و فولکلوریک بود و شاید بتوان گفت این اولین بار است که در تیتراژ و متنِ یک سریال از چنین موسیقی‌ای استفاده می‌شد که به‌حق باید گفت جواب هم داد و نوایِ دلنشین‌ِ سازهای بومیِ ایرانی در متنِ این سریال، آن را به خاطره‌ای دلنشین و به‌یادماندنی از نوروز٨٩  بدل کرد.

بازیگرانِ سریالِ چاردیواری از گزیده‌کارترین و موفق‌ترین بازیگرانِ کشور هستند که در هر سریال و فیلمی که بازی کرده‌اند، آن اثر در زمره‌ی بهترین و پرمخاطب‌ترین آثارِ تلویزیون و سینما قرار گرفته‌است؛ مثلاً آخرین باری که امیرجعفری را در تلویزیون دیدیم سریالِ موفق و تحسین‌برانگیزِ "میوه‌ی ممنوعه"  بود که ماه مبارک رمضانِ سه سالِ پیش از تلویزیون پخش شد؛ آتیلا پسیانی نیز هر کاری را بازی نمی‌کند و بازی در سریالِ پرمخاطبِ "رستگاران"  که در تابستانِ ۸۸ پخش شد و اتفاقاً آن سریال هم ساخته‌ی سیروس مقدم بود به عنوانِ آخرینِ کار پسیانی پیش از چاردیواری به‌شمار می‌آید؛ در موردِ بهنوش طباطبایی هم این موضوع صادق است چرا که کارهایِ موفق و زیبایِ "مسافری از هند"  و "گل‌هایِ گرمسیری" آخرین بازی‌هایِ بهنوش‌طباطبایی پیش از بازی در چاردیواری بود.

سریالِ زن‌بابا که محصولِ شبکه‌ی ۳ بود نیز باوجود آن‌که در کمترین زمان ممکن ساخته شده بود ولی از حیث خط داستان و بازیگران و کارگردانی، کار بسیارخوب و مفرحی بود و توانایی‌های سعیدآقاخانی را به عنوانِ یک کارگردانِ زبردست و بااستعداد نیز نشان داد.

اما شاید بتوان ضعیف‌ترین سریالِ امسال را سریالِ "دارا و ندار"  دانست که با کهکشانی از ستارگان تلویزیون عملاً و متأسفانه حرف چندانی برای گفتن نداشت. روی سریال دارا و ندار تقریباً از شش ماهِ پیش به این طرف مانورهای زیادی داده می‌شد و ما هم خودمان را آماده کرده ‌بودیم که امسال حتماً بهترین سریالِ تلویزیون را می‌بینیم اما عملاً همان قسمتِ اول که می‌بایست جای پای سریال را در ذهن مخاطب سفت می‌کرد به دلیلِ گیرا نبودن، مثلِ آب سردی بود که روی سرمان ریخته‌شد.

فیلم‌نامه و قصه‌ی ضعیف و دیالوگ‌هایِ بسیار ضعیف‌ترِ دارا و ندار، این سریال را به یکی از ضعیف‌ترین‌هایِ تاریخِ تلویزیون تبدیل کرد . ضمنِ این‌که داستانِ این سریال کم و بیش تقلیدی بود از سریالِ "زیرزمین"  که اتفاقاً در آن سریال هم فتحعلی اویسی نقش اول را به‌عهده داشت و اتفاقاً آن سریال هم در همین خانه‌ی سریالِ دارا و ندار فیلم‌برداری شده بود.

مفاهیمی را که دارا و ندار زور زد تا در این سریال به مخاطب بقبولانَد و برای این منظور هم از شوخی‌ها و دیالوگ‌هایِ سطحی و بی‌مزه بهره می‌برد، سریالی نظیرِ چاردیواری به روانی و باجذابیت در ذهن مخاطبانش نشاند. به دیگر کلام؛ سریالِ دارا و ندار مدام شعار می‌داد و به نوعی این اندیشه برایِ مخاطب پیدا می‌شد که سریالِ دارا و ندار می‌خواهد بیننده را نصیحت کند ولی سریالِ چاردیواری با زبانی خودمانی و شیرین ارزش‌هایی مثلِ رفاقت، همسایگی، ازدواج‌ِ آسان و ... را برایِ بیننده تبلیغ کرد و مشکلاتی مثلِ کمبودِ مسکن، کمبودِ فرصت‌هایِ شغلی و ... را با زبانی به دور از هرگونه ادعا مطرح نمود.

شخصیت‌های سریالِ ده‌نمکی (اعم از داراها و ندارها) بسیار مبالغه‌آمیز طراحی شده‌بودند. در سریال دارا و ندار، شخصیت‌هایِ بدِ سریال نهایتِ بدی هستند و دست ابلیس را از پشت بسته‌اند و شخصیت‌های خوب کأنّه فرشته‌اند (درست مثل فیلم‌های هندی) و در نهایت هم شخصیت‌هایِ بد به‌طرزِ خارق‌العاده‌ای متحول می‌شوند!. ولی در سریال چاردیواری، شخصیت‌ها دوست‌داشتنی‌ بودند چون از خود مردم هستند؛ درواقع کاراکترهایِ چاردیواری نه فرشته‌اند و نه ابلیس‌اند؛ بعضی‌ جاها دروغ می‌گویند مثل همه‌ی مردم؛ مثلِ خودمان؛ بعضی‌ جاها بدجنسی می‌کنند مثل همه‌ی مردم؛ مثلِ خودمان. شوخی‌هایی که در جریان سریال چاردیواری می‌شد بامزه و شیرین و نجیب بودند و به دل می‌نشستند اما در طنزِ دارا و ندار مردم باید به زور بخندند. درواقع نویسنده‌ی دیالوگ‌هایِ دارا و ندار فراموش کرده که مخاطبِ امروزی، بیشتر به طنزی که هوشمندانه و بر حسب موقعیت‌هایِ موجود در سریال طراحی شده است می‌خندد نه صرفاً به اشتباه تلفظ شدنِ واژه‌ی یارانه به‌جای رایانه یا اکسترس به جای استرس. شاید یکی‌دیگر از ایرادهایی که به سریالِ ده‌نمکی وارد باشد، این است که برخی بازیگران درجایِ خودشان قرار نگرفته‌بودند و برخی هم اصلاً نباید در این سریال به کارگرفته می‌شدند. بازیگرِ توانایی نظیرِ "سام درخشانی"  که توانایی‌اش در بازیگری را در سریالی نظیرِ "سال‌های برف و بنفشه"   دیده‌ایم به هیچ‌وجه مناسب سریالی مثلِ دارا و ندار و لااقل نقشی که به او داده شد نبود. این نکته درباره‌ی بازیگر توانایی نظیر "رضارویگری" هم صدق می‌کند که اگرچه توانایی‌هایش غیرقابلِ انکار است و بازی‌هایش حقیقتاً به دل می‌نشیند، ولی در یک‌سالِ اخیر آن‌قدر پرکار بوده و در سریال‌ها و تله‌فیلم‌های گوناگون حضور داشته که هروقت کارِ جدیدی از تلویزیون قرار است پخش شود خداخدا می‌کنیم که کاش رویگری در این یکی سریال نباشد. بازیگری نظیر بهنوش بختیاری که همه او را با نقشِ لیلون در سریال شب‌های برره می‌شناسند نیز سال‌هاست در همان نقش باقی‌مانده و هیچ نکته‌ی جدیدی در بازیگری‌اش دیده نمی‌شود و حضورش در سریال‌ها و فیلم‌ها لااقل برای من یکی که توی ذوق می‌زند. از میان تمام بازیگرانِ دارا و ندار فقط کاراکترهای مربوط به رامین راستاد، فتحعلی اویسی و مریم‌سلطانی خوب پردازش شده بودند و بازیگریشان به چشم آمد و اگر بگوییم فتحعلی اویسی با تجربه‌ی مثال‌زدنی‌اش تمام بارِ سریال را یک‌تنه به دوش کشید چیزی به گزاف نگفته‌ایم. "دارا و ندار" با آن‌که زمانِ کافی برای ساختش وجود داشت ولی لوکیشن‌هایش به نسبتِ زمانی که در اختیار داشت محدود بودند و همین از جذابیت کار کم کرد؛ اغلبِ کار در دو خانه فیلم‌برداری شده‌بود؛ و محدود بودنِ لوکیشن‌ها بیننده را به یادِ سریال‌هایِ موسوم به سریال‌هایِ آپارتمانی‌ می‌اندازد که به دلیلِ کم بودن بازه‌ی زمانیِ فیلم‌برداری تا پخش، سازندگانش مجبورند فیلم‌برداری را در فضای یک خانه انجام دهند ولی سوال این‌جاست که چرا سریال ده‌نمکی که شش ماه برای ساختش به او وقت داده‌اند باید به‌صورتِ آپارتمانی تهیه شود؟ و آیا این موضوع این شائبه را برای بیننده به‌وجود نمی‌آورد که کارگردان باوجود آن‌که زمانِ کافی (شش ماه)  برای ساختِ یک سریالِ ١٣قسمتی در اختیار داشته ولی عملاً خواسته کار را سرهم‌بندی کند و آیا بیننده حق ندارد این را نوعی بی‌احترامی به خودش تلقی کند؟

در هر صورت به نظر من اگر قرار باشد به هر یک از این سه سریال، نمره‌ای بدهیم؛ بدون‌شک نمره‌ی چاردیواری ٢٠ خواهد بود؛ زن‌بابا ١٩ و سریال دارا و ندارِ نمره‌ی قبولی نخواهد گرفت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 22:29  توسط حامد  | 

دامنه‌ی نفوذ صهیونیسم بر ورزش جهان

قبلاً مستندی دیده‌بودم که در آن "مارتین استنتون" یکی از استادان ضد‌صهیونیسمِ دانشگاهِ "جورج تاون" در واشنگتن که او را به خاطر حمایتش از حزب‌الله از این داشگاه اخراج کرده‌بودند و اجازه‌ی تدریس در کلیه‌ی دانشگاه‌های آمریکا را از او گرفته بودند، گفته بود: «صهیونیستِ جهانی مثل اختاپوس در حال مسلط شدن بر روابط سه‌گانه‌ی جهانی یعنی سیاست، اقتصاد و ورزش است». در رابطه با دو عنصرِ نظرش یعنی سیاست و اقتصاد کاملاً با او هم‌عقیده بودم اما در رابطه با ورزش نظرش برایم نامفهوم بود تا هفته‌ی پیش که متوجه شدم میزبانیِ جام‌جهانی فوتسال (فوتبال داخل سالن) با وجود آن‌که کشورمان اصلی‌ترین گزینه برای دریافت آن بود از ما گرفته‌ شده‌است.

درواقع از حدود یک‌سال و نیم پیش که تیم فوتسال کشورمان در جام جهانی قبلی فوق‌العاده ظاهر شد و توانست نام کشورمان را در رده‌ی چهارم رنکینگ فوتسال دنیا قرار دهد و مسئولان فدراسیون فوتبالِ کشورمان برای میزبانی جام ٢٠١٢ ابراز آمادگی کردند، زمزمه‌ی برگزاریِ بازی‌های جام‌جهانی فوتسال٢٠١٢ به میزبانی کشورمان قوت گرفت؛ به‌خصوص آن‌که ما قهرمان بلامنازع آسیا هم هستیم و در طول٤٠ سال برگزاری بازی‌های جام‌ملت‌های آسیا به جز یک‌دفعه در بقیه‌ی ادوار همواره قهرمان بوده‌ایم و بعد از آن‌که چند روز پیش هم اصفهان میزبانی جام باشگاه‌های آسیا را با موفقیت پشت سر گذاشت و تیمِ "فولاد ماهان سپاهان" هم قهرمان شد تقریباً می‌شد مطمئن بود که درخواست کشورمان برای میزبانی جام‌جهانی فوتسال ٢٠١٢ از طرف فیفا مورد قبول واقع خواهدشد تا جایی‌که نشریه‌های فوتبالیِ "کیکر" و "گازِتا" که از معتبرترین نشریات بین‌الملی فوتبالی هستند تیتر کردند: «ایران میزبان جام‌جهانی فوتسال در ٢٠١٢ خواهدبود». اما فیفا چند روز پیش میزبانی ایران را قبول نکرد آن‌هم به‌دلیلِ موهومی چون «ناقص بودن مدارک ارسالی به مقر فیفا»!

پذیرفته نشدن درخواستِ میزبانی کشورمان برای جام جهانی فوتسال آن‌قدر مشکوک بود که سرمربی تیم فوتسال برزیل هم گفت: «ایران فقط به دلیل نفوذ و سیطره دشمنانش بر فیفا نتوانست میزبانی را بگیرد».

با توجه به این‌که فیفا هم به‌عنوان بزرگ‌ترین و پول‌دارترین نهاد خصوصی جهان از نفوذ صهیونیست‌ها در ارکان و مناصبش در امان نمانده و چند اسراییلی عهده‌دارِ معاونتِ بخش‌های اقتصادی و کمیته‌ی فوتسالِ فیفا هستند شاید زیاد هم نباید دور از ذهن می‌بود که میزبانی این‌ بازی‌ها را با تمام شایستگی که برای برگزاری‌اش داشتیم از ما بگیرند.

در هر صورت، بعد از کارشکنیِ عرب‌ها که حدود یک ماه پیش "میزبانی بازی‌های ورزشی کشورهای اسلامی" را به این دلیل که پشت مدال‌ها نام "خلیج‌فارس" را حک کردیم از ما گرفته شد، این هم سند دیگری بود که نشان داد "اعراب" با مشارکتِ "لابی صهیونیسم" با ما وارد یک جنگِ تمام‌عیار شده‌اند؛ جنگی که تنها به عرصه‌ی سیاست و اقتصاد محدود نمی‌شود. درواقع صهيونيسم در راه کسب وجهه‌ی بين المللي برای خودش و برای مقابله با  فرهنگ هاي تمدن‌ساز و پیشرو، به ابزارهاي ديگري نظیر ورزش هم چنگ زده است و از همین روست که با ایجاد توطئه و کارشکنی مانع از این شدند که میزبانی رویداد مهمی مثل "جام جهانی فوتسال" به کشورمان برسد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 0:28  توسط حامد  | 

پاینده باد نوروز آریایی

به شکرانه‌ی عبور از گردنه‌های زمستان، به شکرانه‌ی مقاومت و ایستادگی، به شکرانه‌ی فرصتی نو که ارزانی‌مان داشته‌اند، هفت‌سین می‌گشاییم. به پاسِ عشق به ایران که تنها تنور گرمی‌مان در زمستانِ پرحادثه بود، هفت‌سین می‌گشاییم. فواره‌های میدان اگر روشن‌اند، نماد سرزندگی شهرند.

هفت‌سین علامت هفت‌خوانِ مصافمان با اهریمنانِ بیگانه است. سفره، منشورِ همبستگیِ ماست در رنج‌ها و شادی‌ها، در راحتی و سختی‌ها. آینه لبخند می‌زند. اگر ما هم لبخند بزنیم؛ چشم‌ها را بر اندوه یکدیگر نخواهیم بست، سینه‌ها را از کینه‌ی یکدیگر نخواهیم انباشت.

نوروز که می‌آید، شکوهش، شکوه تمدنِ کهنِ میهنم را به من یادآوری می‌کند؛ نوروز که می‌آید، نجابتش، نجابتِ قوم باشکوهِ آریایی را یادآوری می‌کند. ما امید را به جهان عرضه می‌کنیم تا هدیه‌اش کنیم به انتظارکشیدگان و به حسرت‌دیدگان. هیچ‌کس نخواهد توانست سبقت بگیرد از ما. دست‌هایِ ما یخ نمی‌زند هیچ‌گاه؛ چون در دست‌های دیگری است، چون دست‌هایمان را بر سر هفت‌سین هر سال، به هم گره می‌زنیم و به هم یادآوری می‌کنیم که گرچه ممکن است یکسان نیندیشیم ولی همدیگر را دوست داریم؛ همدیگر را دوست داریم چون همه از قبیله‌ی ایرانیم؛ دردهایمان یکیست؛ شادی‌هایمان یکیست؛ خاطراتمان یکیست. هفت‌سینِ سفره‌ی ایران هیچ کم ندارد؛ پدرانش همه خوبند، مادرانش همه خوب، پسرانش همه خوب، دخترانش همه خوب. ما زندگی را در مکتب هفت‌سینِ عیدمان می‌آموزیم و خدا را سپاس می‌گوییم که پس از هفت‌‌هزار سال تمدن باشکوهمان، همچنان نوروز چونان درختی زیبا و استوار ما را متحد نگاه داشته است و چه کسی می‌خواهد من و تو ما نشویم؛ خانه‌اش ویران باد.

زانو زدن‌های آب، پایِ نارنجستان‌هایِ شیراز تماشایی است. زانوزدن‌های گنجشک‌ها پایِ آرامگاه حافظ تماشایی است و هیچ چیز در دنیا خوشایندتر از آن نیست که صبحِ فروردین در گوشه‌ی دنجی از تخت‌جمشید بنشینیم و آهنگِ "ای ایران" بخوانیم و به شکوه ایرانِ‌کبیر ببالیم.

یا مقلب‌القلوب؛ قلب‌هایمان را به یادت به رودخانه‌ی روشنی می‌سپاریم و در تار و پودش بذر مهر می‌پاشیم.

ای تدبیر کننده‌ی روز و شب، ای تغییر دهنده‌ی حال‌ها؛ یاری‌مان کن تا با نهایتِ عشقِ به اسلام و ایران به بهترین حال‌ها دست یابیم.

ای خدایِ دوستدارِ ایران؛ به رسم داریوشِ‌کبیر به پیشگاهت دعا می‌کنیم که این سرزمین را تا ابد از گزندِ اهریمن در امان بداری و ما را بر مغلوب کردنِ دشمنانت فاتح سازی.

... ای خدای بزرگ؛ ما برای تحقق آرمان‌های موعودت آماده‌ایم، ظهورش را نزدیک کن.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 0:44  توسط حامد  | 

دکتر مصدق ، نمادِ مبارزه با امپریالیسم

«من ایرانی و مسلمانم و علیه هرچه ایرانیت و اسلامیتم را تهدید کند تا زنده هستم مبارزه می‌کنم و هیچ چیز جز مصلحت ایران و حفظ دین و تمدنمان نباید محرک ما باشد.»

جمله‌ی بالا از مرحوم دکتر "محمد مصدق" است. فردی که به جرأت می‌توان گفت در کل تاریخ این مملکت سیاستمداری به وطن‌دوستیِ او کمتر پیدا می‌شود و اگر در تاریخِ هفت‌‌‌هزارساله‌ی ایرانِ‌بزرگ سیاحتی کنیم و قرار بر این باشد که پنج چهره را از میان بیشمار مفاخر این سرزمین انتخاب کنیم یکیشان بدونِ شک دکتر مصدق است که از حیث بزرگی باید او در کنار مفاخری چون کورش‌کبیر، فردوسیِ بزرگ، امیرکبیر و امام خمینی قرار داد.

حرکت استقلال‌طلبانه و ضد‌امپریالیستی‌ای که به رهبری دکتر مصدق در ایران به‌وجود آمد می‌رفت تا به نهضتی جهانی تبدیل شود؛ خصوص آن‌که فریاد استقلال‌طلبی و آزادی‌خواهی‌ای که او سرداد در تمام منطقه‌ی خاورمیانه طنین افکنده بود و اگر او امکانِ ادامه‌ی حیاتِ سیاسی می‌یافت چهره‌ی خاورمیانه و جهان به کل تغییر می‌یافت. حرکتی که جبهه‌ی ملی به رهبری دکتر مصدق به وجود آورد، خواب راحت را از دیدگان نظام سرمایه‌داری و لیبرالی آمریکا و انگلیس ربوده بود و همین وحشت امپریالیسمِ آمریکا و انگلیس بود که هر روز به گونه‌ای دامی بر سر راهِ حرکت ملی مردم ایران گشودند و در صدد حذف مصدق برآمدند. آمریکا می‌دانست اگر جبهه‌یِ ملی ایران پیروز گردد شعله‌ی حرکت‌های استقلال‌طلبانه در سرتاسر منطقه برافروخته می‌شود و برای همین بود که دولت‌های آمریکا، انگلیس و شوروی و جریان‌های داخلیِ وابسته به آن‌ها با ایجاد محاصره‌ی اقتصادی و قرار دادنِ دکتر مصدق و دولتِ جبهه‌ی ملی در فشارهای اقتصادی و نیز با طرح‌های گوناگون سعی می‌کردند به اغتشاشات داخلی دامن زنند و مردم را نسبت به مصدق بدبین سازند و با حادثه‌آفرینی‌های مختلف، مردم را از دشمنِ اصلی غافل ساخته و گرد شعارهای کاذب متشکل سازند.

شاید در اذهانِ تاریخیِ مردم، اولین کارشکنی‌های‌ِ دولت استعمارگرِ انگلستان علیهِ دکتر مصدق به جریانِ ملی شدن صنعت نفت برگردد ولی اگر کمی عقب‌تر برویم می‌بینیم که دولت انگلستان از ابتدایِ جوانیِ دکتر مصدق هم او را به عنوانِ یکی از کسانی که علیه انگلستان فعالیت می‌کند زیر نظر داشته و بر سر راهش کارشکنی می‌کرده است؛ چنان‌که لژ "بیداری" که طرفدارِ نفوذ انگلستان در ایران بود و اصلاً بودجه‌اش به‌وسیله‌ی سفارت انگلستان تامین می‌شد تصمیم به حذف "مجمع انسانیت" که از بزرگترین مجمع‌های ضد انگلیسی بود و دکتر مصدق در ایام جوانی ریاست آن را به عهده داشت گرفتند و در نهایت هم "مجمع انسانیت" با توطئه‌ی انگلیسی‌ها تعطیل شد و این مجمع که بعد از "تشکّل گاندی" بزرگترین هسته‌ی مقابله با استعمار انگلستان در جهان بود در نیمه‌ی راه از هدفش بازماند. یا آن‌زمان که دکتر مصدق سِمَت وزارت خارجه را به‌عهده داشت و برای جلوگیری از عدم دست‌یابی انگلیسی‌ها به جزایر "ابوموسی" و "شیخ‌شعیب" کوشش‌های بسیاری کرد، انگلیسی‌ها برای حذف او از وزارت خارجه به هر دری زدند و در نهایت هم توانستند او را از سمت وزارت خارجه عزل کنند.

محتوای زندگی مرحوم دکتر مصدق که سراسرش عشق به میهن است نشان می‌دهد که این مرد نه‌تنها از سوی خارج که در داخل هم دشمنان زیادی داشته است. مبارزه‌ی بی‌امانِ او با فساد و دزدیِ کسانی که به نام هیئت‌حاکمه حقوق حقه‌ی مردم را پایمال می‌کردند او را در معرض حملاتشان قرار داده بود ولی مصدق هیچ‌زمان از پا ننشست و افکار عمومی را علیه آنان روشن ‌ساخت و پرده از روی خیانت و فسادِ اقتصادیِ افرادی نظیر "سهیلی" و "تدین" بر‌داشت؛ هرچند به‌دلیل فساد قوه‌ی قضاییه، مصدق نتوانست پرونده‌ی مفسدانی همچون تدین و سهیلی را به سرانجام برساند ولی توانست افکار مردم را به سمت آن‌ها جلب کند.

مصدق با بلند کردن پرچم مبارزه با امپریالیسم، طبقات مستضعف جامعه را با خود همراه کرد؛ تاریخ گواهی می‌دهد که در دو قرنِ اخیر تنها سه نفر به زبان جاری کرده‌اند که "من نوکر مردم هستم" و در عمل هم حرفشان را اثبات کرده‌اند؛ اولین آن‌ها کریمخان‌زند (وکیل‌الرعایا) بود، دومین آن‌ها دکتر مصدق بود که در زمانی که عهده‌دار نمایندگی مجلس بود خطاب به تهدیداتی که از جانب سفارت انگلستان به او می‌شد گفت: «مردم ایران مرا به نوکری خودشان انتخاب کرده‌اند و دولت انگلستان بداند که بنده خریدنی نیستم و از احدی هم باک ندارم.»، و نفر سوم دکتر احمدی‌نژاد است که جمله‌ی :«من به نوکری مردم افتخار می‌کنم» را بارها از زبان او شنیده‌ایم و بوسه‌زدن‌هایش بر دستانِ مردم را بارها به چشم دیده‌ایم.

دکتر مصدق و آن‌هایی که همچون او شجاع و شرافتمندانه زندگی می‌کنند، بدون شک تا ابد در حافظه‌ی تاریخیِ این مردم خواهند ماند.

دکتر مصدق در مسیر دادگاهِ لاهه  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 22:40  توسط حامد  | 

تناقض‌هایِ حقوق‌بشرِ غربی

 افکار عمومیِ جهان واقعاً واقعیات را نمی‌فهمند یا خودشان را زده‌اند به آن راه؟

همین دیروز، پلیس آمریکا در نهایتِ خشونت، ١٥٠ نفر از دانشجویان را در یک تظاهراتِ "قانونی" دستگیر می‌کند و نه کمیسیونِ حقوق‌بشرِ سازمان ملل، نه رسانه‌های آزاد (!!) جهان، نه انجمن دفاع از آزادی بیان، هیچ‌کدام صدایشان درنمی‌آید ولی همین‌ها وقتی چهار نفر از اوباش در جریان اغتشاشات در ایران دستگیر می‌شوند، زمین و زمان را به هم می‌دوزند.

 

برخورد پلیس آمریکا با یک دانشجو

«برخورد پلیس آمریکا با یک دانشجو را در تصویر بالا می‌بینید»

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 0:54  توسط حامد  | 

"اصلاحات" و "فراماسونری"

خیلی‌ها شاید دوران هشت ساله‌ی به اصطلاح "اصلاحات" را یک جنبشِ داخلیِ رفرمیستی می‌دانند، اما من هیچ زمان قبول نکرده‌ام که این یک "جنبش" بوده و آن هم از نوع "داخلی" . چرا که جنبش‌های اصلاحی در سرتاسر دنیا واجد ویژگی‌های واحدی هستند که "فعالیت در چارچوب قانون اساسی آن کشور" و "پایبندی به سلسله مراتب حاکمیت" از اصلی‌ترین آن خصیصه‌ها هستند ولی آن‌هایی که این اصلاحات را پایه‌گذاری کردند از روز اول هم با شعارهای انگلیس‌‌پسند که دقیقاً مغایرِ منافع ملی و مذهبیِ ما است و برای به هم ریختن سازمان و اساس کشور، به روی‌کار آمدند. شاید کسانی که مطلب بنده را می‌خوانند مرا به سخت‌گیریِ سیاسی متهم کنند اما من هیچ شکی ندارم که جریان به اصطلاح اصلاحات که هشت سال زمام امور مملکت را به دست داشت شاخه‌ای از جریان فراماسونری بود که پایه‌گذارانش (پایه‌گذارانِ اصلاح‌طلبی) خودشان از فراماسونر بودنشان اطلاع داشتند. این‌که می‌گویم «اطلاع داشتند» برای این است که خیلی از سیاسیون در کشورهای مختلف بی‌آن‌که خودشان بدانند در جهت منافع ماسون‌ها حرکت می‌کنند، اما بنیان‌گذارانِ اصلاحات بدون شک با مراکز فراماسونری غربی (مثل بنیادهای به اصطلاح نشر حقوق بشرغربی و اشخاص وابسته به لژهای سابقه‌دارِ غربی) رابطه داشتند. من بدون هیچ شکی خاتمی، مهاجرانی و عبدالله نوری را (که مثلثِ ننگینِ تشکیل‌دهنده‌یِ اصلاح‌طلبی بودند)   "بی‌سرزمین" و مجری یک هسته‌ی مرکزی می‌دانم. نداشتنِ تعلقات مذهبی و میهنی که دو رکنِ اصلیِ تفکراتِ ماسونی است به روشنی در شخصیتِ افرادی که به‌ آن‌ها اشاره کردم پیداست. عدم وابستگی به مذهب و کشور را به وضوح می‌توان در رفتارِ معروف‌ترین چهره‌های اصلاح‌طلب دید که البته اکثرشان با حفظِ ظاهر که لازمه‌ی کار یک فراماسون است به میدان آمدند. از سه چهره‌ی مُبدعِ اصلاحات که در بالا به نامشان اشاره کردم دوتاشان یعنی عبدالله نوری و خاتمی از روحانیان بودند اما عملاً هیچ گونه رعایت آداب مذهبی در آن‌ها دیده نمی‌شود که اگر دیده می‌شد مسلماً یک فرد مذهبی با جنس مخالف دست نمی‌دهد که خاتمی چنین کرد. نداشتن تعصب ملی هم در آن‌ها کاملاً مشخص است. شخصی مثل "موسوی" که پیش از انقلاب فاقد تعلقاتِ مذهبی بود و بعد از انقلاب یک‌دفعه خودش را انقلابی معرفی کرد، فاقد تعصبات ملی و میهنی هم بود که این را از مصاحبه‌ای که در زمانِ نخست‌وزیری‌اش انجام داده بود و میهن دوستی را اندیشه‌ای ارتجاعی نامیده‌بود (!)، می‌شود فهمید. افرادی که به عضویت لژهای ماسونی در‌می‌آیند نه سرزمین دارند و نه مذهب، و این ویژگی را به وضوح می‌توان در رفتارِ چهره‌هایِ شاخص اصلاح‌طلب دید. یکی از همین چهره‌ها مهاجرانی است که در زمان خاتمی وزیر ارشاد بود و تمام همّ و غمش را برای زدودنِ ارزش‌هایِ اسلامی و ارزش‌هایِ ملی انجام داد.

 من با تحقیقاتی که در رابطه با شخصیتی مثل بنی‌صدر که آن‌زمان در رأس جریان‌های چپ بوده‌است کرده‌ام کاملاً برایم محرز شده که بنی‌صدر پیش از انقلاب، وابستگی افراطی به لژ "همایون"  که از لژهای پیش از انقلاب بوده داشته و بالطبع پس از انقلاب هم در جهت اهداف این لژ که با اهداف دولت مرکزی انگلیس موازی بوده حرکت می‌کرده است. به بنی‌صدر گریزی زدم تا بگویم آن چیزی که در خرداد ٧٦ به عنوان جریان اصلاح‌طلبی خودش را معرفی کرد از لحاظ فکری هیچ فرقی با جریان‌های چپِ دهه‌ی شصت نداشت؛ حتا می خواهم بگویم اگر از آن‌ها رادیکال‌تر نبود میانه‌روتر هم نبود. بنابراین به نظرِ من، اصلاح طلبی پوششی بود که ماسون‌ها برای نفوذشان در ایران به کار گرفتند ولی نکته‌ی قوت قانون اساسیِ ما که همان رهبریِ دینی است این فرصت را از آن‌ها گرفت و بدون هیچ شکی اغتشاشی که نام "جنبشِ (!) سبز" بر آن گذاشته شد درواقع  دست و پا زدن‌های بزرگترین لژ فراماسونری در ایران که همان اصلاح‌طلبی است، بود که البته به لطف پروردگار دستش از سرنوشتِ این مردم کوتاه شد. این مطلب را از این رو نوشتم تا به آن عده از دوستانم که اصلاحات را به عنوان یک جریان سیاسی انتخاب کرده‌اند فهمانده باشم که اصلاح‌طلبی با این شکل و با این ساختار جز نامِ "وطن‌فروشی" و "لامذهبی" هیچ نام دیگری را نمی‌توان بر رویش گذاشت و اگر می‌خواهید وطن‌فروش و بی دین باشید خود‌دانید.

 امروز تنها جریان اصیلِ ملی و مذهبی‌ای که منافع کشور را تضمین می‌کند مسیر اصولگرایی است. خیلی از نظریه‌پردازهایِ غربی هم چاره‌ای جز اعتراف به این ندارند که تنها جریانی که از بدو تأسیس فراماسونریِ نوین از ٢٠٠سال پیش به این طرف قابلیت ایستادگی در برابر جریان ماسونیِ صهیونیست‌ها را پیدا کرده است همانا اصولگرایی است که در حال صدور به دنیای اسلام است. من شک ندارم که  آینده‌ی جهان به دست اصولگرایان رقم می‌خورد و بازهم شکی ندارم که در سال‌هایی که خیلی به آن نزدیک هستیم وطنِ من ایران یگانه قدرت حاکم بر روابط جهان و اصولگرایی قدرتمندترین تفکر مسلط بر جهان خواهد شد.   

         

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 23:53  توسط حامد  |